از مامانم پرسیدم اون روز که من به دنیا اومدم برف میومد یا بارون؟ مامانم گفت هیچیکدوم آفتابی بود .
***
امروز که داشتم میومدم سرکار اون چاله چوله های همیشگی که بعد بارون آب توشون جمع می شه یخ بسته بودن ، آسمون از توشون انگار که با مداد شمعی نقاشی شده بود.
کلا بداخلاق بودم و از خودم بدم میاد وقتی بداخلاقم …
همیشه همه چی تو این دنیا وفق مراد آدم نیست، هر چیزی خط سیر خودشو داره و تو این واویلای خط خطی (!) کسی که سازگارتره موندگارتره .(مراجعه شود به نظریه داروین(تئوری تکامل) !)
پ.ن
1- سازگاری تو خون همه هست، راه حل مناسبیه برای بقا و شاد زندگی کردن. اما کلا از سازشکاری خوشم نمیاد، اینکه زبون و ذلیل باشی ، اینکه یادت بره و یادشون بره آدمی ، حق داری زنده زندگی کنی …
2- بداخلاق بودم امروز، خواب بد دیده بودم و ساعت صب زنگ نزده بود ولی خواب هم نموندم . تو راه که میومدم در حالیکه کلی تو دلم داشتم نق می زدم از یه جایی رد شدم که خیس بود و یهو لیز خوردم ، البته نیفتادم. از تصور اینکه اونایی که پشت سرم بودن چه صحنه ی با نمکی رو دیدن و از تصور چهره ی عنقی که لیزخورده خنده ای بس نجوانمردانه منو در بر گرفت ! و کلا شاد شدم !
نتیجه نوشت : آدم می تونه برای شادیه خودش به خودش بخنده، اما خوب نیست برای شادی خودش به دیگران بخنده . کلا.
3- گاهی بعضی ها بعد اینکه باهاشون می خندی و شوخی می کنی اون روی بی جنبشون رو بهت نشون می دن و کلا یادشون می ره احترام گذاشتن به دیگران محترم شمردن خودشونه، در چنین حالت هایی آدم مجبوره خودش کاری کنه که احترام دیگران رو بخره، مثلا دیگه نخنده و فقط لبخند بزنه، دیگه شوخی نکنه و کلا کم حرف بزنه و حالا راه حل های مناسب تر. در چنین حالتی آدم دیگه خودش نیست و این تاسف باره.
4- عذر خواهی می کنم که در این پست مجبور شدم ضمن نقل چن خاطرک (!) عقده گشایی نیز داشته باشم ! از تمام عزیزانی که به یادم بودند و مثل همیشه بهم لطف داشتن تشکر می کنم و دعا می کنم همیشه و همه جا حس زنده بودن تو رگ هاتون مثل خون جریان داشته باشه. متوجه شدید که چقدر بزرگ شدم !
فاطمه جعفری
17 بهمن هشتادو8


