دیروز تو راه برگشت به خونه توی اتوبوس دختری کنارم نشست، بوی زباله می داد، موهای زرد بهم ریخته و مجعد، پیراهن نارنجیه کوتاه و کثیفی که جای مانتو پوشیده بود، شلوار لی گشادی که یه قسمت هاییش پاره بود، پوستیژ کرک و بلوندی که از پشت روسریش بیرون زده بود و باندپیچی مچ دست راستش … حتی یه دونه از این موارد هم کافی بود که توجه کل اتوبوس رو به خودش جلب کنه !
ازم پرسید این اتوبوس تا خود مترو شریف می ره ؟ با سر جواب دادم آره . صورتش نوجوون بود و زیبا…
تو مترو هم دیدمش، بلد نبود چیکار کنه، می خواست بره ترمینال جنوب، بهش گفتم بیا من کمکت می کنم، مترو که اومد ذوق کرد ، یه ذوق بچه گونه، ازش پرسیدم دفعه ی اولت سوار مترو می شی؟ گفت آره. یه بار صبح یه بار الان. بهم گفت اسم من شقایقه اسم تو چیه؟ گفتم : فاطمه … ازم پرسید ازدواج کردی؟ گفتم نه ، پرسیدم تو چی ؟ گفت : ازدواج کرده بودم، جدا شدم، خیانت کرد …
پرسیدم چن سالته ؟ گفت متولد هفتادم تو چی؟ گفتم : ۶۳ …
کار می کنی؟ کار می کردم ، حسابداری اما الان نه … دوس داشتم بیشتر حرف بزنم، دوس داشتم شماره ام رو بدم که اگه کاری داشت کمکش کنم ، دوس داشتم …
با کنجکاوی به دست فروش های مترو نگاه می کرد، تو دلم می گفتم کاش بیاد و دست فروشی کنه شقایق …
——————————————-
۱- سلام دوستان خوبم، مرسی که علارغم بی خبری های من جویای احوالمون هستین. ملالی نیست جز دوری شما و کار فراوان …
۲- سفر آخر برای چندمین بار رفتم جنگل ابر ، تو قسمت پشتیبانی گروه فعالیت می کردم و خلاصه با اسب بار حمل می کردیم!! تجربه ی جالبی بود خصوصا اینکه یاد گرفتم برای حمل بار هیچ وقت از ۲ اسب نر و ۲ مادیون به صورت همزمان استفاده نکنیم!!!
فاطمه جعفری
۱۵ شهریور هشتادو۹