تبليغات X
یاد گرفته ام …

یاد گرفته ام اگر کسی رو دوست داشته باشی و اعلام کنی که دوست داری خوب نیست

اصلا خوب نیست

اما خوشبختانه متنبه نمی شوم و یاد بگیرم کسی رو دوست داشته باشم و تو دلم قایمش کنم …

_________________________

پ.ن

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه بوی پاییز خوبی میاد ، دوسش دارم،  دیوونگیم می گیره !

فاطمه جعفری

۷مهر هشتادو۹

ااااااااااااااااااای دل غافل

فک می کنم درگیر یه افسردگیه زیرپوستیه یواشکی شدم! البته هنوز مطمئن نیستم!!!

حالا…

باشم تا صبح دولتم بدمد …

فاطمه جعفری

۳مهر هشتادو۹

شقایق …

دیروز تو راه برگشت به خونه توی اتوبوس دختری کنارم نشست، بوی زباله می داد، موهای زرد بهم ریخته و مجعد، پیراهن نارنجیه کوتاه و کثیفی که جای مانتو پوشیده بود، شلوار لی گشادی که یه قسمت هاییش پاره بود، پوستیژ کرک و بلوندی که از پشت روسریش بیرون زده بود و باندپیچی مچ دست راستش … حتی یه دونه از این موارد هم کافی بود که توجه کل اتوبوس رو به خودش جلب کنه !

ازم پرسید این اتوبوس تا خود مترو شریف می ره ؟ با سر جواب دادم آره . صورتش  نوجوون بود و زیبا…

تو مترو هم دیدمش، بلد نبود چیکار کنه، می خواست بره ترمینال جنوب، بهش گفتم بیا من کمکت می کنم، مترو که اومد ذوق کرد ، یه ذوق بچه گونه، ازش پرسیدم دفعه ی اولت سوار مترو می شی؟ گفت آره. یه بار صبح یه بار الان. بهم گفت اسم من شقایقه اسم تو چیه؟ گفتم : فاطمه … ازم پرسید ازدواج کردی؟ گفتم نه ، پرسیدم تو چی ؟ گفت : ازدواج کرده بودم، جدا شدم، خیانت کرد …

پرسیدم چن سالته ؟ گفت متولد هفتادم تو چی؟ گفتم : ۶۳ …

کار می کنی؟ کار می کردم ، حسابداری اما الان نه … دوس داشتم بیشتر حرف بزنم، دوس داشتم شماره ام رو بدم که اگه کاری داشت کمکش کنم ، دوس داشتم …

با کنجکاوی به دست فروش های مترو نگاه می کرد، تو دلم می گفتم کاش بیاد و دست فروشی کنه شقایق …

——————————————-

۱-     سلام دوستان خوبم، مرسی که علارغم بی خبری های من جویای احوالمون هستین. ملالی نیست جز دوری شما و کار فراوان …

۲-     سفر آخر برای چندمین بار رفتم جنگل ابر ، تو قسمت پشتیبانی گروه فعالیت می کردم و خلاصه با اسب بار حمل می کردیم!! تجربه ی جالبی بود خصوصا اینکه یاد گرفتم برای حمل بار هیچ وقت از ۲ اسب نر و ۲ مادیون به صورت همزمان استفاده نکنیم!!!

فاطمه جعفری

۱۵ شهریور هشتادو۹