کلا آدم وقتی درگیر چیزهایی می شود که نباید بشود، آدمی می شود که نباید باشد ! و یواش یواش این بایدها و نبایدها و لغت های کوفتی مترادف جایشان با هم عوض می شود و در کل می شود اینی که من شدم!
دلم برای خودم تنگ شده
خیلی تنگ شده
انقد که الان از دلتنگیه خودم دارم زار زار گریه می کنم !!!
حالا عجالتا شما این خودشیفتگیه مبرم فراموش شده را تحمل کنید تا من یک اصل مطلب از خودم در بیاورم و اینجا بنویسم ! چقد نوشته ام علامت تعجب آلود شد … فکر می کنم نوشتن را بسیار خیلی دوست دارم ، حالا در همین حد خضعبلات نویسیه الانم یا …و یکی از بزرگترین سرگرمی هایم خواندن خودم بود که آن هم شکر خدا دیگر نمی نوسم. الان از سر بیکاری _ البته انقدرها هم نه مثلا می توانستم کشوی جوراب هایم را مرتب کنم!_ شروع کردم به نگاه کردن عکس های قدیم و یهو انقد دلم برای خودم تنگ شد که شروع کردم به خواندن نوشته های قدیم و نمی دونم چرا یهو گریه کردم …
دلم خواست الان دربند بودم ، حالا نمی دونم چرا دربند اما الان دلم می خواست دربند بودم.
همین.
__________________________
داستانک همینجوری نوشته شده در قدیم
روبروش نشسته با فاصله ای از استاندارد هم بیشتر ، می گه : نگا کن چی به روز من و خودت آوردی ! موهای من که همش سفید شده . و بعد با چشمایی جستجوگر موهای دختر را ورانداز می کنه اما چیزی پیدا نمی شه و می گه: تو هم که موهاتو رنگ می کنی سفیدی هاش معلوم نیست ! دختر می خواست از خنده بترکد .
گفت : دوستت که خیلی خوبه ، خیلی دوست داره معلومه .
مرد جواب داد : همون که تو بهم گفتی ، من یکی و دوس دارم اون دوسم نداره ، یکی من و دوس داره من دوسش ندارم …
اینروزها چه حرفایی که مثل تف سربالا روی صورت آدم بر نمی گردد . خیلی وقت پیش بود . راس می گفت . دختر این حرف را توی صورتش فریاد زده بود . آخر هرطور منطقی که به او می گفت ما به درد هم نمی خوریم پسر پافشاری می کرد که من دوست دارم ، من دوست دارم . و اون روز لعنتی داغونتر از اونی بود که حوصله ی منطقو داشته باشه . مرد می گفت من دوست دارم خوب چیکار کنم ؟ و انگار همه ی اون ایستگاه نفرت انگیز با هم داد زدن :
حالا می گی من چیکار کنم ؟! تو من و دوس داری من دوست ندارم ، منم یکی دیگه رو دوس دارم اون من و دوس نداره . می فهمی اون من و دوس نداره ! همیشه همینجوره حالا می گی من چیکار کنم ؟
و انقدر هیستریک و آنرمال بیان کرد که طرف خشکش زد و اشک تو چشماش حلقه شد ، توی اون ایستگاه لعنتی …
فاطمه جعفری
۲۶مهر هشتادو۹




