دیگه ایران رو دوست ندارم ، ایران خوب، ایران مظلوم، ایران طفلکی، ایران بیچاره، ایران…
یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
یه مقدارهایی نمی دونم چیکار کنم بهتره! اگه کاری نکنم خوشحال ترم اما معلوم نیست فرداها هم از اینکه کاری نکردم خوشحال باشم …ای کاش می دونستم با خودمو تو و زندگیم چه کنم ؟! سرگشته ام دوست؛ سر، گشته !
صد حیف که ما پیر جهاندیده نبودیم
روزی که رسیدیم، به ایام جوانی
واعظ قزوینی
جسارت رو دوست دارم، ای کاش جسورتر بودم، ای کاش …
شعلهای خواست به مهمانی خاشاک اجازت
گفت در من نتوان یافت مرا گر تو بیایی
بیدل
فاطمه خسته، فاطمه تنها، فاطمه آقلادی گتی یاتی، فاطمه از اول برج بی پول، فاطمه حیرون، فاطمه چلمن، فاطمه تنها، فاطمه چاق، فاطمه کابوس، فاطمه نمی دونه چیکار کنه، فاطمه اصلا نمی دونه باید چیو چیکار کنه! فاطمه دیگر فاطمه نیست …
فاطمه جعفری
۵ دی هشتادو ۹




