تبليغات X
طعم انگار نه انگار !

یه لبخند گشاد می شونم روی صورتم، یه جوری که انگار نه انگاره که اتفاقی افتاده …

اینجوری زندگی طعم بهتری داره، طعم انگار نه انگار !

خدا نکنه نبایدهای من بشه بایدهای تو، خدا نکنه …

درسته که یه سری اتفاقات تو زندگیم افتاده که من نقشی تو حادث شدنشون نداشتم اما دروغه خدایی اگه بگم من سنگامو با این قصه ها وا نکندم، من پیه همه چیو به تنم مالیدم (!) اصلا اینجوری بود که بزرگ شدم …

آره بزرگ شدم !

یاد گرفتم چه جوری تصمیم بگیرم بهتره، چیکار کنم درس تره، کی داره راس می گه کی دروغ، یا اونکه هیچی نمی گه چرا نمی گه !!!

یاد گرفتم بعضی چیزا که آخرش معلوم نیس یعنی چی!

زندگی همینه دیگه .

من نیومدم که با یه تحقیر بمیرم یا با یه جدایی از هم بپاشم …

من پدرم در اومده تا من شدم ! من این من رو راحت از دس نمی دم …

فاطمه جعفری

۲۶ دی هشتادو۹

تمام آدم های دنیای من

دنیای من با ابعاد شناور و مرزهای نامحدود مهمون­های خوونده و ناخوونده ی زیادی داشته، همونطور که من مهمون خوونده و ناخوونده ی دنیای آدم های دیگه شدم، من ! فاطمه جعفری پردستی .

گاهی دلم برای آدمای گذشته ی دنیام تنگ می شه، حتی برای آدمای نگذشته و آدمای نیومده…

امروز دلم برای خیلی ها تنگ شده،خیلی ها که حتی اسم و نشونشون هم دارم از یاد می برم … امروز دلم برای تقی تنگ شده!

تقی دوست ناخواسته ی دوران دانشگاهیم که هیچوقت نگاه و لبخندش یادم نمی ره؛ تقی با اولین جمله اش به من : اون خانوم که چهره ی فتوژنیکی داره، اون خانوم متولد چه ماهیه ؟! من خانمی با چهره ی فتوژنیک در حالی که رو صندلی های سرد راهروی دانشگاه نشسته بودم در تلاشی بی نتیجه برای زدن خودم به اون راه(!) در حالی که از صفت فتوژنیک بدون اینکه معنی اش رو بدونم _ اما حس کرده بودم چیز خوبیه!!!_ قند داش تو دلم آب می شد؛ با بی تفاوتی گفتم من؟! متولد بهمن ! و این اولین مکالمه ی ما بود … بعدها تقی که بعدن ترها بهش ممد خالی بند می گفتیم رو توی نمایشگاه کشاورزی دیدم _ چون رشته اش کشاورزی بود _ و کلا دوست خوبی برام شد. تقی تو یه مثلث عشقی که من ۲ سال بعد از اینکه از هم پاشیده شده بود، فهمیدم که مثلث عشقی ای بوده از من متنفر شد!

مدت ها ازش بیخبر بودم تا اینکه یه روز تو یه نمایشگاه دیگه که  تقی غرفه دار بود و منم غرفه دار بودمو از شانس درس غرفه هامون کنار هم بود دیدمش، به تلخی نگاهم کردو من چه ساده لوحانه گرم و صمیمی سلام کردم! یه چن دقیقه ای طول کشید تا مزه ی تلخیشو بفهمم و بهش بگم : خیلی خوشحال شدم از دیدنت، تا بعد ! یادم نمیاد همون روز بود یا فرداش تقی منو به کناری خارج از غرفه کشیدو گفت : از سینا خبر داری؟ تلخ بودو انگار می لرزید،با غرور گفتم :آره چن وقت پیش باهاش حرف زدم. اون سرد و بی بغض گفت : سینا مرده …

تو یه تصادف رانندگی همرا پدرش فوت کرده بود. سینا یه گوشه از اون مثلث عشقی گنگ بود. مثلثی که گویا فقط من ازش بیخبر بودم.

اولین چیزی که از سینا یادم میاد غروب تاریک زمستونی بود که از خیابون دانشگاه میومدیم پایین، همه با هم . پسرا سیگار روشن کرده بودن ، من بی تاب به سینا گفتم: یه پک از سیگارت می دی به من ؟  سینا فکر می کرد دارم شوخی می کنم، سیگارشو داد دستم، پک عمیقی به سیگار زدم و دودشو مستقیم فوت کردم تو هوا، تقی از فرط هیجان جیغ کشیدو منو بغل کرد!(شاید از خانومای سیگاری خوشش میومد یا فک کرده بود من خیلی باحالم!) من متعجب مونده بودم که سینا عصبانی سیگارو از دستم و گرفت و زیر پاش له کرد! نمی دونم چرا اما ازش خوشم اومد … اون شب سینا تا تهران با منو دوستم اومد چون اونم خونه اش تهران بودو من نمی دونستم و خیلی خیلی خیلی منو خندوند، همیشه کسایی که باهاشون خندیدمو دوستر داشتم؛ سینا دوست خیلی خوبی برام بود، دوستی که الان خدا بیامرز شده اما هنوز حرفاش تو ذهنم می گرده …

غالب مکالمه های ما شوخی و خنده بود فقط یه بار _شاید آخرین مکالمه برای اون_  بهم گفت : تو خیلی باهوشی و خیلی بی نظیر، هر کی پشتت حرف می زنه و قبولت نداره از حسادت اینه که نمی تونه تو رو داشته باشه … حرفای خوبی بود برای من که بغض غرورم شکسته بود … بعد از اون سینا دیگه دوس نداشت با من دوس باشه چون فک می کرد دلمو شکونده اما من هر از چند گاهی زنگ می زدمو مثل قدیما شوخی می کردم باهاش، اما صدای بشاش اون با شنیدن صدای من بغض می کرد این بود که تصمیم گرفتم دیگه بهش زنگ نزنم تا اینکه محمد بهم خبر فوت شدنشو داد …

یه مدت طولانی ای واقعا روحیه ام رو باخته بودم، باورم نمی شد سینا دیگه نیست … چن وقت بعد از این داستان محمد ماجراهای مثلث عشقی رو برام رو کرد! باورم نمی شد من فقط با اونا دوس بودم، دوست خالی، بهم گفت : من ازت متنفر شده بودم اما تو نمایشگاه که دیدمت به خودم گفتم من نمی تونم از این آدم متنفر باشم ، با من باش .

من فقط تشکر کردم و گفتم : خیلی خوشحال شدم از دیدنت، تا بعد !

نمی دونم چرا یاد این چیزا افتادم، پنجشنبه ظهره و به یاد قدیم های خودمم، نه اینکه غمگین باشم ها، نه اما کلا امروز دلم یه جوریه، دلم برای آدمای گذشته ی دنیام تنگ شده، حتی برای آدمای نگذشته و آدمای نیومده …

فاطمه جعفری

۹ دی هشتادو۹