تبليغات X
دیشب چقدر به تئاتر کمدی گریه کردم!

دیشب مامان و دوستش رو بردم یه تئاتر طنز، البته به درخواست خودشون و نمی دونید چقدر در لحظه لحظه های این تئاتر کمدی – خانوادگی (!!!!!!) گریه کردم.

واقعا آدم می تونه ببینه بازیگرهای تئاتر کمدی شهرش برای اینکه مخاطب رو بخندونن باید به لهجه های جای جای وطنش صحبت کنن، برقصن و ضعف های اندامی خودشون مثل چاقی، قد کوتاهی و … رو مسخره کنن؟! و از اون بدتر مردمی رو ببینه که با شنیدن صدای موزیک شاد، محکم و با انرژی دست می زنند، از دیدن رقص به وجد میان و از دیدن این صحنه ها از خنده روده بر می شن؟

دلم برای پسر جوون اول نمایش که فقط اومد رقصید و رفت سوخت …

دلم برای خانوم چاق بازیگر که الحق خوب بازی می کرد و در قسمت های رقص نمایش فقط دست می زد سوخت …

دلم برای پیرمردهای نمایش سوخت …

دلم برای مردم سوخت …

دلم برای مامانم سوخت …

دلم برای خودم سوخت …

دلم برای کارگردان و تهیه کننده و سینمادار هم سوخت …

دلم برای ایران و ایرانی سوخت …

_________________________________

خوبی و بدی همیشه نسبی بودن و نسبی خواهندماند واسه همین دقیقا نمی دونم الان خوبم یا بد !

فاطمه جعفری

۲۸بهمن ۸۹

گذشتن از حصارها

واقعا نمی دونم چیکار کنم بهتره، حتی نمی دونم اگه کاری نکنم چه اتفاقی می افته …

به بی قراریه لج دراری دچارم، به سردرگمی، به بلاتکلیفی، آویزونی …

نمی دونم، باید جبر زمان و مکان رو بپذیرم یا زره آهنینم رو بپوشم و به جنگ جبر برم، جبر زمانیه من، جبر مکانیه من …

فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم …

اگه اینجا ایران نبود …

اگه من دربند عرف جامعه نبودم …

اگه من بدهکار زندگی نبودم …

اگه فقط برای خودم زندگی می کردم …

اگه

اگه

اگه

اگه اینکارو کنم چن سال دیگه راضی خواهم بود از این تصمیم ؟

گیرم که تصمیمی بگیرم که الآن درست باشه، اگه تصمیمم تا آخر درست نموند چی؟ مگه نه اینه که همه چی در حال تغییره؟ من، تو، آدما، زندگی … واقعا چیزی رو سراغ دارم که در حال تغییر نباشه؟

از شکست می ترسم؟ چرا باید بترسم؟ چرا از شکست بترسم؟! مگه شکست تجربه های تازه با خودش نمیاره ؟ فهمیدن، درک کردن، ادراک …

لذت زندگی در حال …

تصمیمات جسورانه…

گذشتن از حصارها …

نفس عمیق می کشم، بزرگترین مشکلم اینه که نمی دونم مشکل الآن چیه ؟! ای کاش کمکم می کردی که بهتر ببینم … ای کاش کمکم می کردی …

فاطمه جعفری

۱۷ بهمن هشتادو ۹